Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker

سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
ترس از فردا

پروردگار

 

 

 

 

احساس ناامنی ....

داریم عقد می‌کنیم اما ....

نمی‌دونم باید چیکار کنم که همه چیز درست باشه....

نمی‌دونم چجوری کارا ادامه پیدا می کنه و چی می‌شه ....

مشاوره ازدواج نرفتیم و نیمه کاره موند ....

آزمایشات لازم رو باید بدیم ....

سفره عقد خریدش تموم شده و فقط مونده طرحش معلوم شه و درستش کنم ....

کارای کامران همش مونده ..... انشاءالله تموم میشه و خدا کمکش می‌کنه .....

و ازدواجی نه چندان جالب .....

۲۵ اسفند که عروسی رو بگیریم یا کامران سرباز شده و یا بلافاصله بعدش سرباز می‌شه و ۲ سال اول زندگی مثلا مشترک، منم و حوضم و اداره کردن زندگی ..... زندگی که چشم انداز جالبی برام نداره الان ....... احساس می‌کنم این چیزی نبود که من دلم می‌خواست ...... فکر کنم حق طبیعیم باشه که وقتی ازدواج کنم بخوام یه زندگی مشترکی رو در کنار همسرم شروع کنم نه اینکه اون یه جایی بره آموزشی و من در خانه جدید، محله جدید، آدمای جدید، شرایط جدید تنها بمونم و خودم از پس همه چیز بربیام ....

باید به فکر یه کار باشم ..... یه کاری که پول بدن ..... بانو امین پول نمیده که آدم بتونه خرج زندگیشو دربیاره ..... ۱۰ ساعت در روز، سه روز در هفته به مدت ۴ هفته تازه ۲۰۰ تومن!! ولی احتمالا اگه هیچ کاری برام پیدا نشد مجبورم از این نوع کارا رو هم قبول کنم و انجام بدم ...... خونه راحت پدری رو به همین راحتی دارم با یه زندگی سخت و مشکل اونم در تنهایی خودم، در خونه‌ای که نداریم، با حداقل مخارج و حداکثر توان کاری و رویارویی با جامعه سخت و خشن کاری و عرفی و درآمد کم با خونه بخت عوض می‌کنم ..... بنظر نمی‌رسه معامله خوبی باشه ......

نمی‌دونم ...... شاید دیوونه شدم! اگه من دیوونه شدم پس چرا بقیه کاری نمی‌کنن؟؟ نکنه همه با هم دیوونه شدیم؟؟ باورم نمیشه این آخر و عاقبت ازدواج و زندگی مجردی و تمام آرزوها و چه می‌دونم از این چیزا باشه ...... یعنی من همین؟؟ نمی‌دونم!

شایدم خیلی خوبه و من دارم زیادی غر می‌زنم  ...... شاید زیادی حساس شدم ...... نمی‌دونم! می‌ترسم ..... هیچ دست‌آویزی ندارم و هیچ روزنه‌ای هم برای اینکه کمی احساس امنیت کنم نیست ...... باید دست به کمر خودم بزارم و بلند شم و بلد شم که زندگی رو جمع و جور کنم و اداره ......

می‌ترسم نتونم زندگی رو اداره کنم ....... می‌ترسم نتونم یه همسر خوب باشم ...... می‌ترسم از همه چیز ....... عکس سوگل و کامران رو که با هم توی خونمون که گرفته بودن نگاه می‌کردم چشمام از خوشحالی و زیبایی این دو تا کنار هم برق می‌زنه  ...... اما در عین حال اشکم هم درمیاد ....... احساس ناتوانی می‌کنم ....... و ضعف ...... عدم کفایت ....... همه احساس‌های منفی که یه نفر می‌تونه داشته باشه رو دارم ......

شاید بهتر بود ازدواج نمی‌کردم و همچنان به زندگی مجردی ادامه می‌دادم ...... شاید هنوز آماگیش رو ندارم ...... نمی‌دونم!! واقعا نمی‌دونم ...... کمی دلم می‌خواد فرار کنم

 

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
ازدواج، کامل کردن نصفه دین و یا یه اشتباه!!

پروردگار

 

 

 

حالا می فهمم چرا ملت نمی‌خوان ازدواج کنن!

۱. آرامش موجود

۲. ترس از تغییرات

۳. عدم اطمینان

۴. عدم احساس امنیت

۵. عدم وجود آرامش و آسایش بعد از ازدواج

۶. هیچ چیز دلانگیزی برای ماهایی که لای پر قو بزرگ شدیم در ازدواج وجود نداره

۷. انتخاب‌های غلط

۸. اشتباه والدین

۹. فرهنگ مزخرف موجود بین ماها

۱۰. .......

اینقدر میشه اضافه کرد به این لیست که حالا حالاها ادامه داشته باشه و چندین و چند صفحه طوماری طولانی بشه!! اینقدر زیاده که براحتی هر کسی رو از ازدواج و کامل کردن نصفه دینش منصرف میکنه و ترجیح میدی تقوا پیشه کنی و چشم به هیچ چیز جز بازوی توانمند و اعتماد به نفس خودت نداشته باشی و حداقل به خودت یکی توی این دنیای دراندر دشت اعتماد و اطمینان نداشته باشی و محدوده امن رو بزاری روی خودت و دیگر هیچ!!

خدا رو شکر به برکت همت مسئولین هم همه امکانات هر روز بیشتر از دیروز میشه درست مثل کیفیت صایران!! سر کلاس نظام سیاسی، استاد داشتن مصادیق درست تقیه رو می‌گفتن بیان کردن اگه توی قدیم ضرر به خونه بود تقیه نمی‌خواست، اما امروزه نه! طرف ۳۰-۴۰ سال هم که کار بکنه نمی‌تونه یه خونه بخره توی تهران، پس از مطادیق تقیه هست ضرر به مال و خونه!

ما که مثلا وضعمون خوبه و دستمون به دهنمون می‌رسه و آدمای خوبی بودیم و حلال و حروم سرمون میشده و تا اونجاکه حالیمون بوده به کسی بد نکردیم و حقی رو ناحق نکردیم، وضعمون اینه! وااااااااااااااااااااااااای به حال اونایی که هیچ حساب و کتابی نداره کارشون! خوده کرام الکاتبین به داد همه برسه و دست همه رو بگیره و نجات بده همه رو!!

 

 

چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
ت ت ت تابستون!

پروردگار

 

 

سلامی چو بوی خوش هندونه، گیلاس، آلبالو، شلیل و هلو!

سلامی چو طعم خوشمزه هست نیست، آلبالو پلو، سالاد یونانی، آیس پک!

تابستون و سبز و سفید و قرمز

ت ت ت تابستون!

تعطیلات ما هم شروع شد!‌به سلامتی تابستانی خوش همه رو به نوشیدن یه لیوان چای داغ دبش قند پهلو دعوت می‌نمایم!

شاید فکر کنین زده به سرم! البته حق دارینا ..... ولی خوب بعد از چندین و چند روز عربی خوندن و صرف کردن ضرب ضربا و یضرب یضربان و قد کان یضرب و لم یضرب و الی الخ حق بدین تو فارسی قاط بزنم تا حدی! البته جای بسی شکر داره که همچنان کامران در پشت درهای بسته و بصورت کاملا بر خط (on line) داشت تشویق و سوت و هورا هورا می‌کرد و حواس داور پرت میشد و سوتی‌های ما دیده نمیشد البته! بگذریم که تنها تنها امتحان دادن هم مقوله‌ایست بسیار سخت و مشقت زا چراکه کسی برا یهمیاری و امداد غیبی نیست و باید کلهم به خودت و خدا توکل کنی و داوری که ورقه‌ات رو صحیح میکنه!

بطور کلی خدا رو شکر!

اگر بیست بشم این اولین که نه، دومین بیست عربی ست که من در تاریخ تحصیلاتم گرفتم و باعث افتخار در خاندانمون میشم چراکه خاندان ما اصولا از پایه در عربی بی‌سوادن )احتمالا بجز کامران و سوگل)

بهرحال بایستی بگویم لی لی لی لی لی!! ما تعطیل شدیم

و البته از وقایع اتفاقیه این است که دیروز رفتیم خرید اونم چه خریدییییییییییییی!!!  انگشتر و سرویس و لوازم ملزومات و آینه و اینا خریدیم و چه خریدنی که آخرین تکه کت و شلوار کامران بود که ساعت ۱۰ از هاکوپیان خریدیم و به سمت منزل حرکت نمودیم و پوستمان کنده شد و از خستگی مردیم و بنده دباره پهلو دردم داشت عود می‌کرد که با یه مسکن لهش کردم و تا صبح ساعت ۱۰.۵ لا لا بودم و بعدش بدو بدو شروع کردم درس خوندن!

فقط نیدونم کامران کجاست که پیداش نیست و در دسترس هم نیست و جواب اس ام اس هم نمیده!

 

 

 

 

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
حالا وااااااااااااااای وای! وای وای وای!

پروردگار

 

 

 

 

حالا واااااااااااااااااااااای وای! وای وای وای!

حالا وااااااااااااااااااااای واااااااااااای! وای وای وای وای!خوشمزه

 

باز آمد،

ماه امتحان

ماه کارها و درس و امتحان

باز آمد

بوی نمره‌ها

کارنامه، معدل، بوی گندهاخوشمزه

 

حالا هیچ امتحانی هم نه، امتحان صرف تحت عنوان ادبیات عرب ١!! نمی‌دونم چرا بلاخره بعد از کلی درس و مشق و لیسانس و کنکور و هزار تا دنگ و فنگ دیگه، آخرش باز به این عربی گیر کردم!سبز

البته شایان ذکر است این دفعه دیگه قابل دودر کردن نیست و بایستی با این شتر اساسی برخورد کرد! چون بلاخره نشست دمه خونمون و بلند بشو نیست تا منو سوار نکنه!!منتظر

راستش همچین اوضاعم خراب هم نیست این دفعه بر خلاف همیشه! تقریبا خوندم و بر خلاف معمول از همون رو زاول تصمیم گرفتم دیگه عربی رو یاد بگیرم و خوب تا حد قابل قبولی پیشرفت هم کردم و عربی یاد گرفتم! الان از دبیرستانم خیلی بهترم!فرشته

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااای نسیم سحری صبر کن!خوشمزه

اساسی از اضطراب امتحان زده به سرم! توووووووووووووووووووووووووووپ!!زبان

برام دعا کنین گوله گوله! نه کیلویی دعا کنین! بین خودمون بمونه‌ها آخه باید نمره خوب بگیرم چون میان ترم رو گند زدم و شدم ١٣.۵ و بعد از کلی چونه زدن با استاد قبول کرد نمره پایان ترم رو فقط برا رد کنه!

حالا فهمیدین چرا واااااااااااااااااااااااااااااااااای وااااااااااای! وای وای وای وااای!!خوشمزه