در انتظار فردا

آینده‌ای که منتظرش بودم، تا حد زیادی نزدیک شده ...... و من با خودم فکر می‌کنم به اون سیاهی که فکر می‌کردم نبود، بلکه نقره‌اییه!

در انتظار فردا

آینده‌ای که منتظرش بودم، تا حد زیادی نزدیک شده ...... و من با خودم فکر می‌کنم به اون سیاهی که فکر می‌کردم نبود، بلکه نقره‌اییه!

اینک آخر الزمان

پروردگار

 

 

سلام

 

توی احادیث مختلف شرح‌ها و تفسیرهای مختلفی از عصر آخرالزمان داریم .... و به تحقیق ما امت آخر الزمانیم و گرفتار سردرگمی‌ها و هجمه‌ها و اغتشاشات و آشوب‌ها و بی‌نظمی‌ها و بی‌عدالتی‌هاست!

شاید بخش عظیمی از مشکلات ما آدمها همین آشوب‌ها و بی‌نظمی‌ها و جابه‌جا شدن‌های بی‌دلیل و اشتباه باشه .... مثل یکی از هزار مشکلی که ما داریم!

ساده‌ترین مسئله اینه که همیشه قاعده بر این بوده که مرد بایستی زن رو جمع و زندگی رو اداره کنه؛ اونوقت ملت از من انتظار دارن من کاری کنم که کامران دری بخونه یا فلان کار رو نکنم یا فلان کار رو بکنم تا درس بخونه یا مثلا تشویق شه ..... کارتون و فیلم ندم که کاراش رو بکنه و از این دست ..... خندم می‌گیره!! الان که بقول حا‌ج‌آقا حسینی و خودش ما هیچی نیستیم و هرچی هم بگیم و باشه کشکه اوضاع اینجوره؛ واااای بحال پسفردا که نسبتی هم داریم و همه دیگه انتظارشون هزار برابر میشه و توقع دارن چیزی که دوست ندارن انجام بشه یا می‌خوان انجام بشه رو از من بخوان و انتظار داشته باشن من کاری بکنم که کامران انجام بده یا انجام نده ..... شبیه ماجرا و کارهای مادر امپراتور توی جواهری در قصر شده!!

جالبه! به یه استیت ثابت رسیدم! من تا حالا خودم روی پای خودم بودم و کارام رو کردم و بزرگ شدم؛ پس دلیلی نداره که الان بخوام به کامران تکیه بکنم چون چیزی هم که نیستیم! میشه آدمها با هم مهربون باشن و بهم توجه کنن؛ اما تکیه نکنن بهم! کارام رو خودم می‌خوام برنامه‌ریزی کنم و روی همون اجرا کنم؛ نه چیزی و برنامه‌ای که کامران میگه! خودم می‌تونم از پس کارام بربیام! حالا که کامران اعتقاد داره قبول نمیشم و فقط داره سعی می‌کنه دلداری بده و یه کاری بکنه که وقتی قبول نشدم دپ نشم چرا باید به برنامه‌‌ی اون عمل کنم!؟ من اعتقادم بر اینه که انسان موجودی با توانایی‌های نامحدود در قالبی محدوده! و همین شگفتی عظیم خلقته! انسان هر کاری رو که بخواد می‌تونه انجام بده ..... و لذا اگه من بخوام که برم فوق بخونم توی دانشگاه می‌توانم و انجام می‌دوم اینکارو؛ اما بر اساس برنامه‌ریزی خودم نه اعتقادات کس دیگه‌ای! الان زیاد حس دانشگاه رفتن ندارم ..... ۷۰ واحد برام زیاد بنظر می‌رسه و به خوبی پاس کردنش برام سخته تا حدی اونم فقط توی ۲ سال و نیم ..... بخاطر همین سختی خیلی جدی هدف نذاشتم برم دانشگاه توی ایران ..... اما دارم خوب درس می‌خونم؛ چون از علافی کردن بهتره! دلم نمی‌خواست برم شرکت و حوصله کار کردن نداشتم دیگه .....

بطور کلی کامران نمی‌تونه بهم انگیزه بده؛ احتمالا به دلیل اینکه منم بهش انگیزه نمی‌دم! بخاطر همین دیگه گیر نمی‌دم ..... زمین بخوره بهتر از اینکه با کمک من بخواد هی کاراش رو بکنه و راه بیاد! بهتره اینقدر زمین بخوره تا راه رفتن یاد بگیره تا اینکه ماهی بخوره هی ..... آخرش چی!؟ باید برای اداره زندگی ماهیگیری بلد بود!

کاری ندارم اگه بازی کنه یا وقت تلف کنه یا اشتباه کنه یا گناه کنه یا هر کار دیگه‌ای! خودش باید بتونه اداره کنه و به نتیجه برسه ..... دقیقا به همین دلیل هم من دیگه نمی‌زارم کمکم کنه توی درس یا برنامه‌ریزی و یا حتی اینکه دیگه کیفم رو نمی‌زارم بگیره!

ای خدا این مشک را از من مگیر                                               گر گرفتی اشک را از من مگیر!

هر روز به روز پیش می‌پیچم                                            چون پیله به گرد خویش می‌پیچم

در دایره بی‌عبور می‌گردم                                                افسوس که بی‌حضور می‌گردم!!!

ما همش در حال فراریم ..... تنها سخن حق اینست!

تصمیم گرفتم که یه صفت دیگه خدا رو هم بخوام و سعی کنم شبیه اون صفت باشم! تصمیم گرفتم تواب باشم .... این صفت در کنار صبور بودن می‌تونه خیلی بهم کمک کنه! هر صفتی از صفات خدا می‌تونه یه نفر رو بطور کامل آدم کنه ...... به امید آدم شدن

 

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد