پروردگار
احساس بدی دارم ..... هر آهنگ عاشقانهای رو که میشنوم غم تمام وجودم رو میگیره ...... همذات پنداری که منجر به این غم میشه وجودم رو به آتش میکشه ...... احساس تلخی که من از هیچ عشقی سهمی ندارم!! احساس اینکه تنها نماینده وجودم هستم ..... تنها یک زنم! همین و دیگر هیچ! ظهوری از عشق در من نیست و حتی هالهای از این احساس در نزدیکی من هم نیست .....
تمنای عاشق بودن و معشوق بودن .....
تمنای درک عشق و چشیدن طعم آن ......
غم عشق چیزیست و غم نبود آن چیز دیگری .....
زخمی که وقتی زده شد نفهمیدم ...... اما هنوز التیام نیافته ...... هنوز از لای بافت اون خون میچکه و هنوز درد میکنه ...... هنوز حساسه و هنوز ......
چرایی ندارم که بپرسم ...... چیزی وجود نداشت که ندونم ......
چیزی هم نبود که نخوام بدونم ......
همه گفتنیها گفته شد ......
و همهه نگفتنیها ......
و شاید مشکل همین باشه ......
نگفتنیها!!!
نمیتونم فراموشم کنم عشق رو ......نمیتونم نادیده بگیرمش .......
برام خیلی سخته!!! خیلی!!!
هربار که همه چیز به سمت خوب بودن و زندگی خوب و بیدردسر پیش میره یه اتفاقی میافته و همه چیز دوباره خراب میشه!!! برای خراب شدن همه چیز، فقط پاره شدن یه تار مو کافیه ..... جوریکه باور نمیشه کرد .........از سادگی این موضوع خندم میگیره ........
و از اینکه اینقدر برام پیچیدهاس ......
چرا باید زندگی رو برا پایههای یه ناکامی و شکست چید؟!!کسی میتونه به این سئوال جواب بده؟؟
و عشق .....
شاید باید از تمام سطور و خطوط دفترها و نوشتهها خط بخوره ......
عشق
آتیش بازی
ترقه
ترانه تق و لقه
کی گفته بی تو باشم مرگ ترانه حقه
کی گفته زیر بارون بازم برات میخونم
منتظر اشاره یکی دیگه میمونم
میبینم که این شعر رو کامران میخونه توی دلش ....... وجودم آتیش میگیره ...... درک شرایط برام سخت میشه و نمیتونم واکنش درستی از خودم نشون بدم ..... مثل این دو روز تلخ گوشت میشم و شروع میکنم به متلک انداختن و گیر دادن ..... البته خوده کامران هم توی گیر دادنها بیتقصیر نیست ..... اما خوب، خودم که میدونم!!!
نمیدونم ...... اساسی حالم گرفتهاس ...... وقتی میگه فوق لیسانس رو برای ماماناینا و تو میخونم و خودم دلم نمیخواد بخونم ........ دیوونه میشم وقتی یادم میاد امتحان ارشد داد و درس خوند و میخواست که مثل بقیه شریف قبول شه ...... دلم میخواد آتیش بزنم همه چی رو ......
اما چه فایده ....... بخاطر هیچ زندگی رو بهم بریزم و نه فقط اوضاع خودمون بلکه خانوادهها رو هم خراب کنم که چی بشه ...... اگه چیزی عوض میشد یه چیزی .......اما چیزی عوض نمیشه ....... چیزی که فقط الان توی ذهن منه که پویاست .......... خاطراتی که از ذهن کامران میکشم بیرون ....... و چیزهایی که درون اون خاطرات میبینم ...... خودم میدونم کار مسخرهایه ....... اما نمیتونم جلوی این کارو بگیرم ....... مخصوصا الان!! اگه خودم شروع به تولید خاطرات کنم خیلی بدتره ......
نازنین امروز بهم گفت تو نمیری نامزد بازی! تابلوه! تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بگم آره .........
شرایطمون جوریه که نمیشه خیلی وقت بزاریم و بریم با هم بیرون، هر دوتامون خیلی کار داریم و سرمون شلوغه!! و بعدش شروع کردم به مرور خاطرات و تمام جاهایی که با هم رفتیم و کارایی که کردیم رو شمردم و مرور کردم ....... دیدم با سمانهالسادت، نرگس، زهرا، هاجر و یا هر دوست دیگهای که اینقدر باهاش رفیق باشم که یه بستنی بخوریم جاهای بیشتری و تعداد بیشتری بیرون رفتم تا با کامران ......... کمی دلم گرفت!!
اینهمه شوهر شوهر که میگفتن و بابا میگه هر کاری خواستی اونجا بکن نه خونه من، همینه؟ دلم بحال خودم سوخت ...... احساس دست بسته بودن و محدود شدن کردم ....... احساس کردم موفق شدن اون چیزی رو که دوست دارن انجام بدن ......
هر کسی الان میخواد خودش تصمیم گیرنده باشه و انتخاب کنه، اما من باید در برابر انتخابها مطیع باشم و آرام ......
همه اینا رو نوشتم چون باید سبک بشم ...... باید یجوری دردم رو خالی کنم تا بتونم بازم نفس بکشم ...... بتونم هنوز ادامه بدم زندگی رو بجنگم با سختیها و خط مقدم رو هم تدارکات بدم و پشتیبانی کنم ......
همه اینا رو نوشتم ...... اما نامردیه اگه نگم که کامران باهام مهربانانه برخورد میکنه ...... بعضی وقتا نازم رو میکشه ...... ناراحت شد وقتی مریض شدم ...... سعی میکنه مواظبم باشه ...... حرص خورد توی مشهد ...... چقدر گفت دلش تنگ شده ...... بعضی وقتا وقت گذاشت و از همه چیزش زد که بیاد اینجا یا بریم بیرون ...... سعی کرد کمکم کنه درس بخونم ...... اینهمه ساعت پشت در جلسه کنکور توی سرما ایستاد تا من از جلسه بیام بیرون و سعی کنه قوت قلب بهم بده و تشویق کنه و حتی خوراکی هم آورده بود ......
نامردیه اگه اینا رو نادیده بگیرم .....
اما دست من نیست ..... من یه دخترم ...... بشدت حساسم و واقعا حسود!!! دست من نیست ...... طبیعت خواسته حسود باشم برای تداوم و بقای زندگی ....... اگه حسود نباشم نه چیزی منو پای زندگی نگهمیداشت و نه چیزی مرد رو!!!
احساس خستگی میکنم ..... بیانرژی بودن ...... از اینهمه اتفاق بد که دارم دور و برم میافته خسته شدم ........ گرفتاری شیرین و همسرش و حکم تخلیه خونه مامانش اینا ........ مشکلات مهشید خانوم و دادگاه با آقای شادهسری!!!!!کار شیرین خودمون .......گیرهای کار مامان ...... مشکلات مالی و کاری خودم......
مشکلات درسی و کاری کامران ...... مشکلات وهاب دوست کامران و بیماریش و گیر کردناش ......
مشکلات زندگیمون .......
مشکلات و بحرانهای شروع زندگی ....... و اینهمه آدم دیگه که همش التماس دعا دارن و هر روز میگن برای ما هم دعا کنین!!!
خدا به همه کمک کنه و به ما هم!!
آمین
دیشب با کامران دو دست تخته اساسی زدیم و یه دست هم وارکرفت!! خوش گذشت و بعد از مدتها یه کار متفاوت کردیم ..... واقعا نیاز داشتیم ساعتی چند به حال خودمون رها بشیم و فارغ از غم و گرفتاریها و هر چیزی فقط مثل دو تا بچه راحت با هم بازی کنیم .....
فکر کنم حال هر دوتامون بهتر شده باشه بعد از بازی ...... کاش زودتر این دو ماه هم بگذره ...... درست یادمه مثل نامزدی ...... لحظه لحظهاش مثل یه سال گذشت تا ۱۹ مرداد رسید و حالا دو ماه دیگه باید بگذره تا ۲۷ مرداد و نیمه شعبان برسه و باری از روی دوشمون برداشته بشه و بندگی خدا برامون بهتر و راحتتر و نیمی از دین هم حفظ بشه
خدایا!این گامهای آخر رو برامون راحتتر کن و ما رو قرین آرامش و رحمت خودت!
سلام عزیزم...اروم باش خانومی...تو خدا رو داری...حرفات کاملا قابل قبوله.اما به نظر من خیلی از ما ها در گذشته خاطراتی داشتیم که تمام شده...مهم زندگی اینده ست...به زندگی لبخند بزن و زندگی رو سخت نگیر...همیشه به یادتم و دعات میکنم خانومی...منتظر شنیدن خبرهای خوبم ازت...قربانت