در انتظار فردا

آینده‌ای که منتظرش بودم، تا حد زیادی نزدیک شده ...... و من با خودم فکر می‌کنم به اون سیاهی که فکر می‌کردم نبود، بلکه نقره‌اییه!

در انتظار فردا

آینده‌ای که منتظرش بودم، تا حد زیادی نزدیک شده ...... و من با خودم فکر می‌کنم به اون سیاهی که فکر می‌کردم نبود، بلکه نقره‌اییه!

سلام زندگی!

                          پروردگار

 

 

 

 

 

 

سلام

 

خدا رو شکر حالم دوباره خوب شده تا حد زیادی! خدا خیلی بهم لطف داره و خیلی بهم کمک میکنه! من اگه خدا رو نداشتم چی بودم و چه میکردم!؟!؟ بدون خدا حتی نمیشه یه لحظه رو هم تصور کرد!! تصمیم گرفتم دوباره در مسیر حرکت کنم و فعال باشم. مسلما اراده خدا و تمامی سنت ها بر این است که آنچه من میخوام محقق بشه. لذا من تمام غم ها و  تمام تصورات اندوهناک و منفی که داشتم رو کنار گذاشتم و میخوام دوباره شروع کنم به ساختن زندگیم (زندگیمون)! مهم نیست که کامران اعتقاد نداره بهش یا میگه که نباید در مورد آینده خیال پردازی کرد و یا اینکه حرفهایی در مورد آینده سبب یکسری چیزهای ناخوشایند و مضر میشن .... مهم اینه که من میدونم تصورات من آینده رو میسازن و خواسته های من مثل قلم حکاکی میمونن که روی سنگ آینده نقش میزنه! 

 

یکم میخوام از چیزهایی که دوست دارم بگم ..... دارم میبینم که توی یه خونه سفید با یه حیاط و باغچه سبز و درختچه ها و بوته ها زندگی میکنم ...... بوته های شاتوت و درخت توت! تابستونش رو خیلی دوست دارم سبزه سبزه! پائیزش بیش از اندازه ی من شاعرانه است ..... زمستونش هم خیلی خوب و قشنگه! همه جا سفید و یک دست برف روی همه چیز رو پوشونده ...... توی زمستون توی استخر که شنا میکنیم و آب گرم و بخار آب  و سرمای بیرون رو که از پشت پنجره ها میشه دید در کنار هم لذت بخشند!

 

چندتا اتاق داره که من کتابخونه یا همون اتاق مطالعه رو از همه بیشتر دوست دارم! من و مریم میشینیم اونجا و من برای مریم کتاب میخونم و سعی میکنم از همین بچگی ریشه های تفکر و ادبیات و مفاهیم انسانی در ذهنش نقش پیدا کنه و استعدادهاشو پیدا کنم و بدونم به چی علاقه داره و چی رو دوست داره!

 

اتاق مریم رو خودمون دو تایی صورتی رنگ کردیم! گرچه اگه دست مریم باشه دوست داره هر ماه یه رنگ باشه اتاقش ..... خودشم دور تا دور اتاقش رو بجای نوار کاغد دیواری نقاشی کشیده ..... از نظر ما از کاغذ دیواری خیلی خوشگل تره!

 

مریم خیلی خوشگل شده ..... هر چی هم بزرگتر میشه خوشگل تر میشه ...... موهای سیاهش رو که شونه میکنم میبینم خیلی دوستش دارم! چشمای روشنش پر از امید و آرزوهای طولانی و دور و درازه ....... منم کمکش میکنم تا آرزوهاش بیشتر و بیشتر بشه! براش یه دفتر گرفتم که اسمش رو گذاشتیم دفتر آرزوها ..... هر چی دوست داره و هر آرزوی داره رو توش نقاشی میکنه و میکشه تا بعدها که رفت مدرسه و میتونست بنویسه توی نسخه بعدی دفتر آرزوها از آروزهاش بنویسه!

 

کامران خیلی خوبه ...... دوست داریم همو و خدا رو بابت همه نعمت هایی که بهمون ارزانی داشته شکر میکنیم ..... از اینکه بینمون فضل و رحمت و مودت قرار داده، از اینکه فرزندی سالم و صالح داده، از اینکه از نعمت سلامتی برخورداریم، از اینکه نعمت شکر کردن و توفیق شکر کردن رو بهمون میده، از اینکه توفیق میده در راهش قدم برداریم و عبادتش کنیم، از همه این نعماتی که داده ممنونیم و شکر میکنیم!

 

کامران یه مرده ..... دیگه کسی نمیگه کامران بچه خوبیه! دوستام همه میگن آقای فلاح! دوستای خانوادگی هم همینطور صدا میکنن ...... وقتی صداش میکنن آقای فلاح خوشم میاد ..... احساس خوبی پیدا میکنم ...... معمولا هفته ای یکبار میریم یا قم و جمکران، یا شهر ری، یا زیارت اهل قبور و یا مشهد! این سری نوبت مشهده! اگه خدا بخواد کامران داره به مریم نماز خوندن یاد میده که مریم خودش محرم شه و نایب نگیره ...... من کمی نگرانم! اما خدا رو شکر میکنم و میدونم اشتیاق خود مریم هم بر اینه که خودش محرم بشه و همه کارا رو خودش انجام بده! خدا رو شکر میکنم! خدا هممون رو عاقبت بخیر کنه انشاءالله!

 

کامران سقف و ستون زندگی ماست! رضایت از زندگی مهمتر از هر چیزی توی زندگیه و سعادت و خوشبختی یه خانواده رو همین مشخص میکنه! هیچ چیزی به غیر از این حس نمیتونه تضمین کننده بقا و سلامت یه خانواده و زندگی باشه ..... انشاءالله همه خوشبخت و سعادتمند باشن!

 

تصمیم گرفتیم بجای اینکه هی بچه توی طرح اکرام قبول کنیم به یه پرورشگاه یا همپین چیزی کمک کنیم و اونجا رو درست حسابی تجهیز کنیم ...... یکی دو دفعه که جمعه رفتیم، مریم خیلی خوشش اومده بود از بچه ها و کلی دوست پیدا کرده بود! هی میگه پس کی میریم با بچه ها بازی کنم؟ اونا هم با ما میان خونه ی خدا؟ چرا اونا نمیان خونمون دیدن من که با من بازی کنن؟ کامران پیشنهاد داده امسال جشن تولد مریم رو خصوصی نگیریم و یکسری از دوستاش همراه با بچه های پرورشگاه رو بگیم همه بیان و توی حیاط جشن بگیریم!

 

خیلی دلمون میخواست با طرح کوچه گردان کار کنیم! اما خوب اونا با خانواده جماعت نمیتونن هماهنگ شن! مجبوریم خانوادگی برخورد کنیم و با چندتا از دوستامون و همکارا شبیه همون کارو انجام بدیم!

 

دلم یه دخت خرمالو میخواد ...... امسال درخت های توت خیلی خوب بودن! مریم که درخت سیب شده بود اسباب بازیش! دلم میخواد کامران یه خرمالو هم بکاره! دستش خیلی خوبه و درخت هایی که میکاره خوب عمل میان!

 

 

بابت آرامشی که خدا بهمون داده باید شکر کنیم!

 

کامران حدود ساعت 3 میاد خونه ...... خیلی وقتا عصرها توی اتاق کارش به بقیه کارا میرسه و انجامشون میده ..... خدا رو بابت اینکه کنار هم بودن برامون خیلی مهمه و این یه حسی قوی رو در وجودمون گذاشته شکر میکنم! من کارام رو کم کردم ..... مدیریت عاملی رو سپردم دست یکی دیگه و فقط جزو هیت مدیره هستم مثل کامران، و سمت مشاور مدیر عامل رو دارم ...... کامران خیلی توی شرکت زحمت کشیده تا به اینجا رسیده! هیچ کسی نمیتونه درک کنه چقدر برای کامران مهم بوده و چقدر براش تلاش کرده و حالا که داریم از تلاش های قبلیمون که به لطف خدا به ثمر نشسته استفاده میکنیم خدا رو شکر میکنیم که اینهمه بهمون نعمت و برکت داده!

 

هوس دکترا به سرم زده ...... کامران که موافقه! مریم خوشش میاد چون فکر میکنه با هم میریم و میاد سر کلاس! حالا من هر چی براش توضیح بدم که مریم جون دکترا کلاس نداره، قبول نمیکنه و هی میگه منم میام! میگه مهد دیگه به دردم نمیخوره! یا منو ببرین شرکت معاون بشم یا بیام دانشگاه!

 

خیلی وقتا توی زندگی کامران سنگ صبورم بوده ...... من ازش ممنونم! دوران جفتک اندازی ها و دردسرسازی ها و ناهماهنگی ها و مشلاتمون به لطف خدا گذشته! با مرور زمان (و البته خیلی سریعتر از دیگران و اون چیزی که فکر میکردیم) هماهنگ شدیم ..... و الان داریم توی مسیر با یه سرعت مشخص حرکت میکنیم و پیش میریم ...... خیلی وقتا که با هم حرف میزنیم هیچ صدایی شنیده نمیشه، از نظر بقیه سکوته، اما ما داریم شدید با هم صحبت میکنیم!

 

اتاق خواب رو یاسی رنگ کردیم و البته این دفعه اجازه ندادیم مریم آثار هنری توش بکشه! چندتا از عکسامون رو توی اتاق گذاشتیم، با یه دفتر که برای همدیگه توش پیام یا چیزی مینویسیم! یه عکس دو نفره هم بزرگ کردیم و دیوار کنار تخت زدیم ...... تخت درست زیر پنجره است ....... بعضی وقتا که بهاره یا اوایل تابستونه، پنجره رو باز میکنیم که خنکای هوا بیاد تو! بعضی وقتا هم من یخ میکنم و خدا رو شکر میکنم که کامران موجودی گرمایی نیست!

 

نوامبر امسال کامران باید برای شرکت توی یه کنفرانس بره ایتالیا، قرار شده همه با هم بریم ...... من عاشق دیدن ایتالیام ...... بازمانده های تمدن های مختلف، مرکز هنر و معماری و نقاشی ...... کاش میشد بیشتر گذشت و گذار کرد و جاهای بیشتری رو دید!

 

 

 

به امید روزها و آرزوها و رویاهای زیباتر!

 

 

 

 

 fantasy landscapes by Mati Klarwein - Alexander's Dream

 

 

گفتا ز چه نالیم که از ماست که بر ماست!

پروردگار

 

 

«هر وقت که اسم عشق را می‌بردم

 من زنده به گور می‌شدم می‌مردم

 تقصیر خودم بود که عاشق نشدم

 باید که به نرخ روز نان می‌خوردم!»

 

          **           **             **

 

 « آواز بخوان که قلب‌‌ها آشوبند

  از عشق بگو که حرف‌هایت خوبند

  وقتی که سکوت می‌کنی انگاری

  با پتک به کاسه‌ی سرم می‌کوبند!»

 

        **           **             **

 

 

اینک آخر الزمان

پروردگار

 

 

سلام

 

توی احادیث مختلف شرح‌ها و تفسیرهای مختلفی از عصر آخرالزمان داریم .... و به تحقیق ما امت آخر الزمانیم و گرفتار سردرگمی‌ها و هجمه‌ها و اغتشاشات و آشوب‌ها و بی‌نظمی‌ها و بی‌عدالتی‌هاست!

شاید بخش عظیمی از مشکلات ما آدمها همین آشوب‌ها و بی‌نظمی‌ها و جابه‌جا شدن‌های بی‌دلیل و اشتباه باشه .... مثل یکی از هزار مشکلی که ما داریم!

ساده‌ترین مسئله اینه که همیشه قاعده بر این بوده که مرد بایستی زن رو جمع و زندگی رو اداره کنه؛ اونوقت ملت از من انتظار دارن من کاری کنم که کامران دری بخونه یا فلان کار رو نکنم یا فلان کار رو بکنم تا درس بخونه یا مثلا تشویق شه ..... کارتون و فیلم ندم که کاراش رو بکنه و از این دست ..... خندم می‌گیره!! الان که بقول حا‌ج‌آقا حسینی و خودش ما هیچی نیستیم و هرچی هم بگیم و باشه کشکه اوضاع اینجوره؛ واااای بحال پسفردا که نسبتی هم داریم و همه دیگه انتظارشون هزار برابر میشه و توقع دارن چیزی که دوست ندارن انجام بشه یا می‌خوان انجام بشه رو از من بخوان و انتظار داشته باشن من کاری بکنم که کامران انجام بده یا انجام نده ..... شبیه ماجرا و کارهای مادر امپراتور توی جواهری در قصر شده!!

جالبه! به یه استیت ثابت رسیدم! من تا حالا خودم روی پای خودم بودم و کارام رو کردم و بزرگ شدم؛ پس دلیلی نداره که الان بخوام به کامران تکیه بکنم چون چیزی هم که نیستیم! میشه آدمها با هم مهربون باشن و بهم توجه کنن؛ اما تکیه نکنن بهم! کارام رو خودم می‌خوام برنامه‌ریزی کنم و روی همون اجرا کنم؛ نه چیزی و برنامه‌ای که کامران میگه! خودم می‌تونم از پس کارام بربیام! حالا که کامران اعتقاد داره قبول نمیشم و فقط داره سعی می‌کنه دلداری بده و یه کاری بکنه که وقتی قبول نشدم دپ نشم چرا باید به برنامه‌‌ی اون عمل کنم!؟ من اعتقادم بر اینه که انسان موجودی با توانایی‌های نامحدود در قالبی محدوده! و همین شگفتی عظیم خلقته! انسان هر کاری رو که بخواد می‌تونه انجام بده ..... و لذا اگه من بخوام که برم فوق بخونم توی دانشگاه می‌توانم و انجام می‌دوم اینکارو؛ اما بر اساس برنامه‌ریزی خودم نه اعتقادات کس دیگه‌ای! الان زیاد حس دانشگاه رفتن ندارم ..... ۷۰ واحد برام زیاد بنظر می‌رسه و به خوبی پاس کردنش برام سخته تا حدی اونم فقط توی ۲ سال و نیم ..... بخاطر همین سختی خیلی جدی هدف نذاشتم برم دانشگاه توی ایران ..... اما دارم خوب درس می‌خونم؛ چون از علافی کردن بهتره! دلم نمی‌خواست برم شرکت و حوصله کار کردن نداشتم دیگه .....

بطور کلی کامران نمی‌تونه بهم انگیزه بده؛ احتمالا به دلیل اینکه منم بهش انگیزه نمی‌دم! بخاطر همین دیگه گیر نمی‌دم ..... زمین بخوره بهتر از اینکه با کمک من بخواد هی کاراش رو بکنه و راه بیاد! بهتره اینقدر زمین بخوره تا راه رفتن یاد بگیره تا اینکه ماهی بخوره هی ..... آخرش چی!؟ باید برای اداره زندگی ماهیگیری بلد بود!

کاری ندارم اگه بازی کنه یا وقت تلف کنه یا اشتباه کنه یا گناه کنه یا هر کار دیگه‌ای! خودش باید بتونه اداره کنه و به نتیجه برسه ..... دقیقا به همین دلیل هم من دیگه نمی‌زارم کمکم کنه توی درس یا برنامه‌ریزی و یا حتی اینکه دیگه کیفم رو نمی‌زارم بگیره!

ای خدا این مشک را از من مگیر                                               گر گرفتی اشک را از من مگیر!

هر روز به روز پیش می‌پیچم                                            چون پیله به گرد خویش می‌پیچم

در دایره بی‌عبور می‌گردم                                                افسوس که بی‌حضور می‌گردم!!!

ما همش در حال فراریم ..... تنها سخن حق اینست!

تصمیم گرفتم که یه صفت دیگه خدا رو هم بخوام و سعی کنم شبیه اون صفت باشم! تصمیم گرفتم تواب باشم .... این صفت در کنار صبور بودن می‌تونه خیلی بهم کمک کنه! هر صفتی از صفات خدا می‌تونه یه نفر رو بطور کامل آدم کنه ...... به امید آدم شدن

 

 

 

تنهای تنها

                          پروردگار

 

 

 

 

خیلی خسته ام ..... انگار هیچ وقت روی آرامش رو نمیبینم ..... انگار این مشکلات نمیخوان حل شن و نباید حل شن ...... انگار قسمت اینه که همیشه همین جوری باشه! انگار هر دری رو که میزنم بعدش باید به دره بخوره ...... به هر طنابی چنگ میزنم چیده میشه ...... به هر کور سوی نوری چشم میدوزم خاموش میشه ...... باید یه راهی وجود داشته باشه ...... مگه میشه سیاه بود؟

 

تنها امیدم به خداست ..... مثل همیشه از تنها کسی که کمک میخوام خداست ..... اما نمیدونم چرا نمیشنوم چیزی ...... انگار کاری کردم که کر شدم! انگار اشتباهی کردم که باید اینجوری تاوانش رو بدم ...... انگار آزمایشی ست که باید توش نمره بگیرم ....... شایدم خدا میخواد توی سختی ها رشد کنم ....... باید شکر کرد ..... فقط باید شکر کرد و چشم و گوشم رو سعی کنم باز کنم و حقیقت رو ببینم! باید سعی کنم که صبور باشم! خدایا شکرت ..... خدایا شکرت!

 

خدایا بدادم برس!

دیگه دارم له میشم ..... پیش هر کسی رفتم که کمکی بکنه بدتر خراب کرد ..... مامان اینا نمیتونن کمکم کنن ...... مامان درک نمیکنن احساسم رو ..... کامران هم درک نمیکنه..... هیچ کسی درک نمیکنه ....... شایدم نباید انتظار داشت کسی درک کنه و بدونه باید چکار کرد ....... خدایا بدادم برس!

 

فقط یه ضربه دیگه کافیه تا نابود بشم و نابود بشه هر چیزی که میتونست درست بشه!! دارم تموم میشم ...... مشاور روحانی یجور، غیر مذهبی هم یجور ....... پس کی میتونه به ما کمک کنه؟؟ خدایا! داری میبینی که تنهاییم ..... خدایا میبینی که بیچاره شدیم ..... خدایا میبینی که داریم در جا میزنیم اگه سقوط نکنیم ...... خدایا میبینی که داریم تلاش میکنیم تا راه حل پیدا کنیم، تا بسازیم و سازنده باشیم ...... اما انگار چیزی درست نمیشه ..... خدایا نامیدم نکن ..... فقط بهم امید بده و صبر و کمکم کن! خدایا نذار سرشکسته بشم ...... خدایا یه لحظه ما رو تنها نذار که تمام سرمایه مون تویی!! خدایا قبلا تنهایی، تنها بودم و میدونستم با درد خودم و لطف تو چجوری سر کنم و خوب باشم و رشد کنم ...... اما حالا چی! حالا ما تنهاییم و نمیدونم چیکار کنم و چه راهی رو باید از کجا پیدا کنم و چه تدبیر و چاره ای کنم!!

 

ربی! من لی غیرک؟

خودت میدونی ..... گفتنی ها و ناگفتنی ها رو همه رو خوب میدونی ...... دیگه بگو چیکار کنم؟ تو بهم بگو چیکار کنم! خدایا راهنماییمون کن ......

 

 

 

 

عمه مینو

پروردگار

 

 

سلام! وقت بخیر

این چند روزه خیلی سرمون شلوغ بود ..... اول از همه که عمه مینو رفتن بیمارستان و دوباره حالشون بد بوده و بعدشم که فوت کردن ..... ۴شنبه هم مراسم خاکسپاری بود و جمعه هم سوم! و دوشنبه هفتم ..... خدا رحمتشون کنه

خدا رو شکر خاطرات خوبی داریم ازشون .... عکس‌های خوبی هم هستن ..... مخصوصا عکس‌ّای نامزدی ..... جاشون خالی و روحشون شاد! امیدوارم خدا رحمتشون کنه! لطفا یه فاتحه برای شادی رو رفتگان بخونین

از ۳شنبه کلاس‌های کنکور شروع شد ..... اول از همه جیمت بود با مهندس صداقت ..... بد نیست ولی خوب ..... احساس خاصی ندارم! نمیدونم ...... کلا فقط تصمیم گرفتم بدون فکر کردن به چیز خاصی درس بخونم و چیزهایی که گفته میشه رو همشو یاد بگیرم ..... امیدوارم که بدردم بخوره

کامران نیستش! غایبه! نمیدونم کجاس! خسته‌اس! کلافه‌اس! خوب حق داره ...... اما تقصیر خودشه که درست اززمانش استفاده نمیکنه ...... بخشی از این خستگی و کلافگی هم بخاطر همین چرخه معلول زمانی هست که داره ...... بهش الان سخت نمیگیرم ...... فشار نمیارم! نمیگم بازی نکن ..... گیر ندادم بهش ..... شاید دارم اشتباه میکنم ..... شاید چون میدونستم اگر هم میگفتم میرفت بازی میکرد ...... نمیدونم! آدمها همشون یه جایی میرسه که خسته میشن و می‌ایستن و تماشا میکنن ...... اما واقعا سرنوشت سازه که کجا بایستن!

خدایا خودت کمکمون کن

جمعه هاجر دعوت کرده تولدش رستوران ..... از چندتا چیز خوشم نمیاد! اول اینکه همه دوتایی میان و چون همه متاهل نیستن خوب ..... میدونی چی میگم که!! و این جو رو دوست ندارم!‌ معذبم میکنه و اینکه معلوم هم نیست توش گناه‌‌ها چیان ........ دوم اینکه من مثل هاجر الکی خرج نمیکنم ..... کسانیکه میان اونجا همشون الکی پول خرج میکنن ...... من اهل این چیزا نیستم! پس یه هدیه گرون نمیخرم! سوم اینکه؛ نگرانم ...... نگران هاجر؛ بعدش نگران خودم و کامران و آخر هم نگران نصیره! آخه قراره نصیره هم بیاد! ترجیح میدم با کسایی مثل مهناز و زهرا و سمانه و نرگس یا بر و بکس شهید بهشتی بچرخم تا اینا ...... احساس بهتر و یه دست تری دارم تا اینکه بخوام تظاهر به چیزی که دوست ندارم برای مودب بودن بکنم! دلم میخواد دفعه دیگه که کامران رو دیدم حلقه دستش باشه برام یجورایی مهم شده .......

کامران که فعلا نیست ...... اینکه سعی کنم بکشمش هم جواب نمیده! خوب نداد دیگه! سعی کردم با هم صحبت کنیم تا بیاد اینور و پیشم باشه؛ اما خوب نتیجه نداشت ...... هر کدوممون تنهاییم الان ..... هر کسی یجوری ناراحته الان! چقدر دوران مزخرف و بدرد نخوریه نامزدی!! از نامزدی متنفرم!!!!!

دلم میخواست شرایط مثل همه بود ..... یه خواستگاری عادی؛ یه آشنایی عادی، یه بله برون عادی، یه نامزدی عادی و یه عقد عادی تا اینکه این همه عجیب و متفاوت باشه اما نه عقدی نه چیزی!!! معلوم نیست کامران کی آماده میشه ...... خدایا کمکش کن و کمکون کن! خدایا به هر دوتامون صبر بده

تازگی‌ها فهمیدم اگه آدم فقط یکی از صفات خدا رو بگیره و سعی کنه روی همون کار کنه توی خودشو و اونو پرورش بده کلی کارش جلو می‌افته و کلی اوضاعش درست میشه! مثلا همین صبر! اگر آدم صبور باشه؛ در طاعت خدا صبر میکنه؛ پس نمازش با دقت و کیفیت بهتری خوانده میشه! اگر در برابر شیطان صبر کنه؛ در برابر وسوسه‌ها صبر کرده پس عقلش رو بکار میگیره و به خدا توکل میکنه و گناه نمیکنه!! به همین سادگی یه صفت کلی آدم رو نجات میده!!! هدایت خدا شامل حاله همه ما بشه انشاءالله

کامران هنوزم نیست ....

من دلم کامران میخواد .....

خسته شدم! دلم دیگه تنگ شده! اما نه کامران هست! نه اینکه مجازم به کامران فکر کنم! عجب بدبختی گیر کردم ...... سر همین ماجراهای نحوه حرف زدن و اشتباه گذشته رو نکردن و حد و حدود رو رعایت کردن و اینکه ما شرعا هیچی نیستیم و عرفا هم فقط نامزدیم؛ خیلی مشکل داشتیم و داریم هنوز! سعی کردیم یکسری رو تا جاییکه میشه حل کرد و به تفاهم برسیم و یکسری رو هم که نمیشه کاریش کرد تحمل کرد تا به مرور زمان حل شن!

دلم میخواست مثل دخترهای دیگه؛ خیلی راحت و عادی بعد از ۶ ماه که رفت و آمد میکردن و همه چیز رو اوکی میکردن عقد می‌کردیم ....... اما خوب ...... مثل اینکه بخت ما به عجیب و متفاوت بودن گره خورده و خدا میخواد ما اساسا متفاوت باشیم  دمش گرم دربست نوکرشم هستیم ..... فقط ولمون نکنه که حیرون میمونیم!

آمین!

 

 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند!

                            پروردگار

 

 

 

 

 

 

امروز صبح که بعد از نماز خوابیدم، خواب جالبی دیدم خواب دیدم ازدواج کردم و با همسرم زندگی می کنم ..... نمیدونم کی بود ...... صورتشم اصلا ندیدم ...... قدش بلند بود ...... یه آدم باریک و بلند! درست ترش اینه یه مرد باریک و بلند، دست های قوی، سفید بود پوستش و شایدم حتی روشن بود، نمیدونم! اما انگار تو آفتاب بوده باشه، پوستش برنزه شده بود!

 

مردونگی و وقار از راه رفتنش پیدا بود ...... فکر کنم کار آزاد داشت ولی خارج از شهر زندگی می کردیم، توی یه خونه که دو طبقه بود به سبک قدیمی که دورش باغ و درخت میوه بود و پشتش درخت خرما! تقریبا همه چیز چوبی بود ...... محیطی آروم و  سرشار زا زندگی، دور از تکنولوژی و هیاهوی شهر و آدمهای عجیب و غریب شهری و مدرن بودیم! در برابرمون یه صحرای وسیع بود که از آفتاب و شن ها و موجوداتی که توش زندگی میکردن همه مظهری از زیبایی و خلقت بودن! میشد ساعت ها کنار پنجره نشست و با آرامش به منظره صحرا و شن ها و حرکت ها نگاه کرد .......

 

یه مرد بود ...... انگار هیچچ سختی پشتش رو خم نمیکرد و هیچ ناراحتی اخم به چهره اش نمی آورد ...... هیچ چیزی توی دلش نمیموند ....... مثل بابا مرد بود ....... البته بابا + یه چیزایی فروتنیش فوق العاده بود ...... آروم و سر به زیر بود ....... کاری به کسی نداشت و شیوه زندگی رو اینجور گذاشته بود که کاری به کسی نداشته باشیم! ستون محکمی بود که هر چقدر بار روش می افتاد استوارتر و جا افتاده تر میشد خیلی باحال بود ......

 

احساس می کنم هر چی بخوام تعریف کنم خراب میکنه و هیچ چیزی نمیتونه بیان کننده خوابم باشه ...... هیچ چیزی نمیتونه حالاتش رو برسونه!! پشتش که نماز خوندم خیلی جالب بود ...... بعدش گفت پاشو بریم مراسم احیاء ...... گفتم اینجا که مسجد نیست! گفت بیا بریم می بینی ...... از پشت خونه راه افتادیم و به یه نخلستان رسیدیم ....... یه عده نشسته بودن دور هم و داشتن قرآن میخوندن ...... ما هم نشستیم و شروع کردیم به دعا خوندن ....... گفت همیشه مراسم احیاء اینجا برگزار میشه!

 

می ترسم این خواب اثر صحبت های نسیبه باشه و چیزی بیش از خواب! از خواب که بلند شدم دیدم واقعا چیزی که از همسر توی دلمه یه مرد واقعیه که مثل یه ستون و یه لشگر میمونه! یکی که قوام زندگیه و حامی و پشتیبان و بالابرنده زندگی ......

 

همه میگن کامران پسر خوبیه! بابا میگن کامران بچه خوبیه! مامان اینا و عمه ها و فامیل هم می گن کامران پسر خوبیه! آره ..... همه راست می گن! کامران هم بچه خوبیه هم پسر خوبی! سئوالی که داره برای من بوجود میاد هم دقیقا سر همینه ...... چرا هیچ کسی نمیگه کامران مرد خوبیه، یا کامران مرد زندگیه!!؟؟

 

نمیدونم! خدایا ما رو لحظه ای بحال خودمون وا نگذار و جز رضای خودت مهر و هدف و علاقه دیگری رو در قلب ما بوجود نیار! یا ارحم الراحمین